تبليغاتX
حواریون
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388

The Perfect Heart

 

One day a young man was standing in the middle of the town proclaiming that he had the
most beautiful heart in the whole valley. A large crowd gathered and they all admired his
heart for it was perfect. There was not a mark or a flaw in it. Yes, they all agreed it
truly was the most beautiful heart they had ever seen. The young man was very proud and
boasted more loudly about his beautiful heart.

Suddenly, an old man appeared at the front of the crowd and said, 'Why your heart is not
nearly as beautiful as mine.' The crowd and the young man looked at the old man's heart.
It was beating strongly, but full of scars, it had places where pieces had been removed
and other pieces put in, but they didn't fit quite right and there were several jagged
edges. In fact, in some places there were deep gouges where whole pieces were missing.
The people stared -- how can he say his heart is more beautiful, they thought?

The young man looked at the old man's heart and saw its state and laughed. 'You must be
joking,' he said. 'Compare your heart with mine, mine is perfect and yours is a mess of
scars and tears.' 'Yes,' said the old man, 'yours is perfect looking but I would never
trade with you. You see, every scar represents a person to whom I have given my love -
I tear out a piece of my heart and give it to them, and often they give me a piece of
their heart which fits into the empty place in my heart, but because the pieces aren't
exact, I have some rough edges, which I cherish, because they remind me of the love we
shared.

Sometimes I have given pieces of my heart away, and the other person hasn't returned a
piece of his heart to me. These are the empty gouges -- giving love is taking a chance.
Although these gouges are painful, they stay open, reminding me of the love I have for
these people too, and I hope someday they may return and fill the space I have waiting.
So now do you see what true beauty is?'

The young man stood silently with tears running down his cheeks. He walked up to the old
man, reached into his perfect young and beautiful heart, and ripped a piece out. He
offered it to the old man with trembling hands. The old man took his offering, placed it
in his heart and then took a piece from his old scarred heart and placed it in the wound
in the young man's heart. It fit, but not perfectly, as there were some jagged edges. The
young man looked at his heart, not perfect anymore but more beautiful than ever, since
love from the old man's heart flowed into his. They embraced and walked away side by side.

قلب كامل
روزی مرد جوانی در حاليکه ايستاده بود فرياد مي زد که زيبا ترين قلب دهکده را دارد.جمعيت زيادی جمع شده بودندو همگی قلب او را به خاطر سالم و بی نقص بودنش و بدون هيچ گونه خراشيدگي ای تحسين می کردند و همه موافق بودند که آن زیبا ترين قلبی است که تا آن موقع ديده اند.مرد جوان بسيار مغرور بود و در باره قلب زيبايش با صداي بلند فخر فروشی مي کرد.
ناگهان پيرمردی از ميان جمعيت جلو آمد و گفت:زيبايی قلب تو ذره ای به زيبايی قلب من نيست.آن مرد جوان و آن جمعيت به قلب پير مرد نگاه کردند.قلب او با قدرت می تپيد اما سرشار از ترس بود.قسمتهايی از قلب او جدا شده بود و تکه های ديگری جايگزين شده بودند.بعضی از آنها به خوبی در جای خالی جای گرفته بودند.اما از آنجاکه اين تکه های جديد کاملاً به شکل و اندازه تکه های قديمی نبودند مقداری فضای خالی ايجاد شده بود. و گاه جاي جای قلب پيرمرد همچنان خالی مانده بود
.
مردم با تعجب به پيرمرد خيره شده بودند...چطور او می تواند ادعا کند که قلب او زيباترين قلب است؟

مرد جوان به قلب پير مرد نگاه کرد و خنديد:شوخی می کنی.قلب خودت را با قلب من مقايسه کن.قلب من سالم و قلب تو سرشار از ترس و اشک است. پير مرد جواب داد بله ، هر چند قلب تو بسيار سالم به نظر می رسد اما من هرگز حاضر نيستم قلبم را با قلب تو عوض کنم.هر ترسی که بر قلب من نقش بسته بيانگر کسی است که من عشقم را به او داده ام.من تکه ای از قلبم را جدا می کنم و به آنها می دهم و اغلب آنها نيز تکه ای ازقلبشان را به من می دهند تا در جای خالی قلب من قرار گيرد ، اما دقيقاً به اندازه تکه جدا شده از قلب من نيست ولی برای من گرامی است. چون آنها مرا به ياد عشقی می اندازد که بايکديگر تقسيم کرديم. گاهی وقتی تکه ای از قلبم را به ديگران می بخشم ، آنها در ازای آن تکه ای به من نمی دهند.اين همان قسمتهای خالی است.عشق ورزيدن امتحان کردن يک شانس است.
هر چند اين جاهای خالی همچنان خالی باقی می ماند و دردناک است اما مرا ياد عشقی می آورد که نسبت به آنها نيز دارم.و اميد وارم روزی آنها اين فضاهای خالی را که من در انتظار پر شدنشان هستم،پر کنند
.
پس حال فهميدی زيبايی حقيقی چيسست؟

مرد جوان در سکوت ايستاده بود و اشکهايش بر صورتش جاری بود.به طرف پير مرد رفت.مرد جوان تکه ای از قلب خود را پاره کرد و با دستهای لرزان به پيرمرد تقديم کرد.پير مرد آن را گرفت و در قلب جريحه دار خود قرار داد.آن تکه اندازه بود اما کامل نبود.به اين ترتيب فضاهای خالی اندکی در قلبشان ايجاد شد.جوان به قلبش نگاه کرد،ديگر سالم نبود اما زيباتراز هميشه بود،چرا که عشق از قلب پير مرد به او جريان يافته بود.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22  توسط خودمان  | 

دوشنبه دوازدهم اسفند 1387


خدایا! ما را در معرض آزمایش های عظیم خودت قرار بده. از همان آزمایشاتی که بندگان بزرگ خود مثل یوسف را قرار دادی.البته توقع موفقیت هم نداشته باش!
از بندگان مجرد

 


خدایا!تا مرا نیامرزیده ای از دنیا نبر.البته برای آمرزیدن هم خیلی عجله نکن!
نوجوان 70 ساله

خدایا!شرمنده ام به خدا.اگه ممکنه یه لحظه روتو اونور کن من با این جیگر یه کار خصوصی دارم! این یه دفعه رو ندید بگیر.بعدش زودی توبه می کنم!
از قبل نادم

خدایا!ضمن تشکر از خلقت زیبایتان،یک انتقادی داشتم و آن اینکه این حضرت سلیمان را چرا آفریدید؟!
باتشکر-مورچه

خدایا!میدانی که من از زندگی بدون عشق بیزارم.پس کاری کن که عاشق دختر رئیسم بشوم و او هم عاشق من بشود و با هم ازدواج کنیم!
بی عشق هرگز

خدایا! تو که غریبه نیستی.اگه کمک کنی یه بار این نرگس رو آدم رباها بخوان بدزدن و من تصادفا اونجا باشم و باهاشون درگیر بشم و بزنمشون و خودم هم یه کم زخم و زیلی بشم-البته آسیب جدی بهم نیاد یا اگه میاد تو زود خوبم کنی-بعد خودش عاشقم بشه و بابا مامانش ازم خوششون بیاد و با هم ازدواج کنیم و باباش چند وقت بعدش بمیره و من بشم مدیر کارخونه ش و پول پارو کنم،به جون مادرم پنج هزار تومان صدقه در راه تو می دم.
اهل معامله

خدایا!جلوی مردم گفته بودم این جناح رقیب مارو یا اصلاح کن یا نابودشون کن.الان اومدم بگم که بیخود خودت رو واسه اصلاح اونا خسته نکن.اونا اصلاح ناپذیرن.همشون رو نابود کن. دنبال وسیله هم نگرد من هم اسلحه دارم هم آدمش رو!!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11  توسط خودمان  | 

یکشنبه بیستم بهمن 1387

روش ۱: روزهای تعطیل مثل بقیه روزها ساعتتون رو کوک کنین تا همه از خواب بپرن! ﴿این روش برای افرادی که غیر از سادیسم، رگه‌هایی از مازوخیسم هم دارن پیشنهاد میشه!﴾


روش ۲: سر چهارراه وقتی چراغ سبز شد دستتون رو روی بوق بذارین تا جلویی‌ها زودتر راه بیفتن


روش ۳: وقتی می‌خواین برین دست به آب، با صدای بلند به اطلاع همه برسونین


روش ۴: وقتی از کسی آدرسی رو میپرسین بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوی چشمش از یه نفر دیگه بپرسین


روش ۵: کرایه تاکسی رو بعد از پیاده شدن و گشتن تمام جیبهاتون، به صورت اسکناس هزاری پرداخت کنین


روش ۶: همسرتون رو با اسم همسر قبلیتون صدا بزنین


روش ۷: جدول نیمه تمام دوستتون رو حل کنین


روش ۸: توی اتوبان و جاده روی لاین منتهی الیه سمت چپ با سرعت ۵۰ کیلومتر در ساعت حرکت کنین


روش ۹: وقتی عده زیادی مشغول تماشای تلویزیون هستن مرتب کانال رو عوض کنین


روش ۱۰: از بستنی فروشی بخواین که اسم ۵۴ نوع از بستنیها رو براتون بگه


روش ۱۱: در یک جمع، سوپ یا چایی رو با هورت کشیدن نوش جان کنین


روش ۱۲: به کسی که دندون مصنوعی داره بلال تعارف کنین


روش ۱۳: وقتی از آسانسور پیاده میشین دکمه‌های تمام طبقات رو بزنین و محل رو ترک کنین


روش ۱۴: وقتی با بچه‌ها بازی فکری می‌کنین سعی کنین از اونها ببرین


روش ۱۵: موقع ناهار توی یک جمع، جزئیات تهوع و ﴿گلاب به روتون﴾ استفراغی که چند روز پیش داشتین رو با آب و تاب تعریف کنین


روش ۱۶: ایده‌های دیگران رو به اسم خودتون به کار ببرین


روش ۱۷: بوتیک چی رو وادار کنین شونصد رنگ و نوع مختلف پیراهنهاش رو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگین هیچکدوم جالب نیست و سریع خارج بشین


روش ۱۸: شمعهای کیک تولد دیگران رو فوت کنین


روش ۱۹: اگه سر دوستتون طاسه مرتب از آرایشگرتون تعریف کنین


روش ۲۰: وقتی کسی لباس تازه می‌خره بهش بگین خیلی گرون خریده و سرش کلاه رفته


روش ۲۱: صابون رو همیشه کف وان حمام جا بذارین


روش ۲۲: روی ماشینتون بوقهای شیپوری نصب کنین


روش ۲۳: وقتی دوستتون رو بعد از یه مدت طولانی می‌بینین بگین چقدر پیر شده


روش ۲۴: وقتی کسی در یک جمع جوک تعریف می‌کنه بلافاصله بگین خیلی قدیمی بود


روش ۲۵: چاقی و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش یادآوری کنین


روش ۲۶: بادکنک بچه ها‌رو بترکونین


روش ۲۷: مرتب اشتباهات لغوی و گرامری دیگران هنگام صحبت رو گوشزد کنین و بخندین


روش ۲۸: وقتی دوستتون موهای سرش رو کوتاه
می‌کنه بهش بگین که موی بلند بیشتر بهش میاد


روش ۲۹: بچه جیغ جیغوی خودتون رو به سینما ببرین


روش ۳۰: کلید آپارتمان طبقه ۱۳ تون رو توی ماشین جا بذارین و وقتی به در آپارتمان رسیدین یادتون

بیاد! ﴿این روش هم جنبه هایی از مازوخیسم در بر داره


روش ۳۱: ایمیل‌های فورواردی دوستتون رو همیشه برای خودش فوروارد کنین


روش ۳۲: توی کنسرتهای موسیقی بزرگ و هنری، بی موقع دست بزنین


روش ۳۳: هر جایی که می تونین، آدامس جویده شده تون رو جا بذارین! ﴿توی دستکش یا کفش دوستتون بهتره ﴾


روش ۳۴: حبه قند نیمه جویده و خیستون رو دوباره توی قنددون بذارین


روش ۳۵: نصف شبها با صدای بلند توی خواب حرف بزنین


روش ۳۶: دوستتون که پاش توی گچه رو به فوتبال بازی کردن دعوت کنین


روش ۳۷: عکسهای عروسی دوستتون رو با دستهای چرب تماشا کنین


روش ۳۸: پیچهای کوک گیتار دوستتون رو که ۵ دقیقه دیگه اجرای برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونین


روش ۳۹: با یه پیتزا فروشی تماس بگیرین و شماره تلفن پیتزا فروشی روبروییش که اونطرف خیابونه رو بپرسین


روش ۴۰: شیشه های سس گوجه‌فرنگی و هات سس فلفل رو عوض کنین


روش ۴۱: موقع عکس رسمی انداختن برای هر کس جلوتونه شاخ بذارین


روش ۴۲: توی ظرفهای آجیل برای مهموناتون فقط پسته‌ها و فندقهای دهان بسته بذارین


روش ۴۳: شونصد بار به دستگاه پیغام گیر تلفن دوستتون زنگ بزنین و داستان خاله سوسکه رو تعریف کنین


روش ۴۴: توی روزهای بارونی با ماشینتون با سرعت از وسط آبهای جمع شده رد بشین


روش ۴۵: توی جای کارت دستگاههای عابر بانک چوب کبریت فرو کنین


روش ۴۶: جای برچسبهای قرمز و آبی شیرهای آب توالت هتل‌ها رو عوض کنین


روش ۴۷: یکی از پایه‌های صندلی معلم یا استادتون رو لق کنین


روش ۴۸: توی مهمونی‌ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواین که هر چی شعر بلده بخونه


روش ۴۹: چراغ توالتی که مشتری داره و کلید چراغش بیرونه رو خاموش کنین


روش ۵۰: ورقهای جزوه ۳۰۰ صفحه‌ای دوستتون که ازش گرفتین زیراکس کنین رو قاطی‌پاتی بذارین، یه بر هم بزنین، بعد بهش پس بدین

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13  توسط خودمان  | 

جمعه سیزدهم دی 1387

سلام من خوبم اما نمیدونم چمه ؟ نمیدونم چی قراره بشه ؟ چه بد بختی مونده که سرم هوار بشه ؟

نمیدونم باید بجنگم یا عقب بکشم !

از همه چی خسته شدده بودم از همه چی

اما انگار روزگار با این بد بیساریاش نمی خواد بی خیاله ما شه

راهش این نیست

این برام راه حل نمیشه که هی بگم خسته شدم کم آوردم بسه و منتظر باشم تا روزگار روی خوش نشون بده

هی منتظر خبر خوشم اما بد تر میشه

خبری میشه که اصلا انتظارش نداشتم

حالا می خوام منتظر بدتر از اینا باشم یا حد اقل هی الکی دلم خوش نکنم

من وقتی خودم برای 1 ساعت کلاس آماده میکنم درس استاد اگه حتی یه 15 دیقه بیشتر طول بکشه انگار دارم جون میدم

حالا برای سختی های روزگار هم دیگه حد نمی ذارم برای غمم دیگه بازه نمیذارم

برای بد بختی آماده ام

آره هوار شو رو سرم من منتظرم

دیگه نمی خوام حذفت کنم

حالا بیا کل بندازیم ببین من کم میارم یا تو با اینکه نا ندارم اما نمیذارم زندیگیمو ازم بگیری

روزگار حقمو ازت میگیرم حالا می خوام تو کم بیاری

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12  توسط خودمان  | 

چهارشنبه ششم آذر 1387

 

 

گل آفتابگردان رو به نور خورشید می چرخد و آدمی رو به خدا

ما همه گل آفتاب گردانیم

اگر آفتاب گردان به خاک خیره شود و تیرگی دیکر آفتابگردان نیست ،آفتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد

اینها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود در زمین که همه گلبرگهایش شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت

آفتابگردان به من گفت : وقتی دهقان بذر آفتابگردان  می کارد ،مطمئن است که او خورشید  را پیدا خواهد کرد آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد ، اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه می گیرد

آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد ،او همه زندگیش را وقف نور میکند در نور به دنیا می آید و در نور می میرد ،نور می خورد و نور میزاید

دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است ، آفتابگردان  با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا

بدون آفتاب آفتابگردان میمیرد و بدون خدا انسان ،او ادامه داد ، روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی دیگر تویی نمی ماند من فاصله هایم را با نور پر میکنم ،تو فاصله هایت را چگونه پر میکنی ؟

آفتابگردان این را گفت و خاموش شد گفت و گوی من و آفتابگردان نا تمام ماند او در آفتاب غرق شده بود جلو رفتم و بوئیدمش بوی خورشید میداد ،آخریین صحبتهایش در گوشهایم طنین انداخته بود ،

 نام آفتابگردان همه را یاد آفتاب می اندازد نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت

 آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب نگریستم........

(کتاب شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید 4 –مسعود لعلی)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23  توسط خودمان  | 

سه شنبه هفتم آبان 1387

 

اینهم ادامه ش برای من که خیلی جالب بود امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

امیدوارم اگر جوان که هستی خیلی به تعجیل رسیده نشوی و اگر رسیده ای به جوانی نمایی اصرار نورزی و اگر پیری تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنی خوشی و نا خوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابد

امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه ای بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی وقتی که آوای سحر گاهیش را سر می دهد چرا که به این طریق احساس زیبایی خواهی یافت به رایگان

امیدوارم که دانه ایهم بر خاک بفشانی هر چند خرد بوده باشد ، و با روییدنش همراه بشوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد

بعلاوه آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینکه سالی یکبار پولت را جلوی رویت بگذاری و بگوئی این مال من است

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری ایت

و اگر همه ی اینها فراهم شد دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21  توسط خودمان  | 

چهارشنبه یکم آبان 1387

سلام  من غزاله ام مطلبای جالب دست نوشته برا خودم و من از این هنرا ندارم خیلی وقت اینورا هم نیومدم از همه ممنون که هنوز سر میزنند

 یه مطلب جالب خوندم طی 2 پست  براتون میذارم :

 

"آرزوهای ویکتور هوگو برای شما"

 

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی "یاد آوری میکنم اینا رو ویکتور جوون گفته ها "

و اگر هستی کسی هم به تو عشق بورزد و اگر اینگونه نیست ،تنهائیت کوتاه باشد و پس از تنهائیت نفرت از کسی نیابی ،آرزو مندم که اینگونه پیش نیاید ،اما اگر پیش آمد بدانی چگونه به دور از نا امیدی زندگی کنی

 

 

 

برایت همچنان آرزومندم دوستانی داشته باشی از جمله دوستان بد ونا پایدار، برخی نا دوست،برخی دوستدارکه دست کم یکی در میانشان مورد اعتمادت باشد

چون زندگی بدین گونه است

 

 

برایت آرزومندم که دسمن نیز داشته باشی ،نه کم و نه زیاد ،درست به اندازه تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد ،که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد تا که زیاده به خودت غره نشوی

 

 

و نیز آرزومندم مفید فایده باشی نه خیلی غیر ضروری ،تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است ،همین مفید بودن کافی باشد تا تو را نگه دارد

 

 

همچنین برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند چون این کار ساده ایست ، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ  و جبران ناپذیر میکنند و با کاربرد درست صبوری ات با دیگران نمونه باشی

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11  توسط خودمان  | 

سه شنبه دوازدهم شهریور 1387

دریغ از او زمانی که حیوان ناطق

حتی با حرف نتونه مشکلش رو حل کنه

*

دریغ از حال ِ من ، وقتی حتی از همزبانی ات هم

نا امید میشم، همآن زمانست که تنها بغض حسرتی

!از من باقیست

*

سرم به دوران میفته و دنیا پیش چشمم سیاهتر میشه

وقتی می بینم، دل گل شده و تو با افتخار فریاد میکنی

این دگردیسی شوم رو.

*

شرم و ترس از متعالی ترین احوالاتند؛ اگر بجا باشند.

مضحکه میشی وقتی، در هنگامه ای که باید، از ایندو

!در وجودت اثری نیابند

*

سفسطه و نسبی گرائی دو مقوله ی از هم جدایند. بدنام نکنیم

!نسبی نگری را

*

حریم همه محترم تا بدانجا که بی حرمت نکردند ، حرم ِ مقدس

!آدمیزادگان ِ خلیفة الله را

*

هنرپیشه ها هم، برای باور پذیری وهم دیگری بودن را دارند.

!چه عجب از من و مائی که ، در واقعیت فراموش میکنیم این اصل رو

برای باورپذیری نه توجیه، که توفیق دربازی لازم است.

*

برای سلامی جان دادن و کلامی چند را غنیمت شمردن و

در تارو پود نادانی گم شدن وبر هر که نه چون خود، شوریدن و

به چرندیاتی دم گرفتن وبرهمگامی ای نه از سر مهر نازیدن و

از سر حسد دیگری کوبیدن و عمری بازی خوردن و ...

مفاخره به کدام!؟ مباهات به چه !؟؟

*

!به آن که پی بهبــــود برویم، نه کـــــــــمبود

چه یافتیم از این پافشاری به بــــــــــــود.

چه سود از بودی که نه شایسته است و نه بایسته!

*

به جمود این دل، باور آورم یا به صعود و سقوط آدمیان!؟

همراهی آدمیزاده ای ، درمان میکند آیا این درد تنهائی ام را!؟

*

*
*
*
*

!یا حق

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1  توسط خودمان  | 

پنجشنبه هفتم شهریور 1387

 

بسم الحق

 

 

برای یک خبرنگار، بیش از جمع آوری خبر دست اول، قوه ی  روایت گری رخ مینماید . چه اگر نیک بنگری، در صنعت ژور نالیسم؛ نوع روایت خبر است که بیش از اهمیت اش جذاب و مطرح می نماید خبر را. و من یک خبرنگارم.

چندین سالی هست که با مشقت و ریسک های فراوان، اخباری را فراهم اورده و از طریق روزنامه ی محل کارم  و اوایل ستون و یکسالیست، صفحه ام ؛ منتشرشان میکنم. گاه خبری بوده در ستونم و گاه نقدی و گاه روایتی که معضلی را مطرح کرده. واکنون نامم به چشم خیلی ها آشناست.

چه خبر هائی که برای کسبشان تا مرز چه خطر هائی پیش رفته و جان بر کف گرفته ام. البته گاهگداری هم، دانه هائی که ازپیش پاشیده ام، نتیجه داده و با رنج کمتری به اخبار مگوئی دست یافته ام.

طی این سالها، سعی کرده ام ، نبض روایت گری درست را بگیرم، اینکه هر خبر را با چه قالب و تیتری به شورای سر دبیری بدهم تا بی هیچ تغییری بر صفحات روزنامه و خبرگزاری ها جا خوش کند. اینکه توضیحات خبر کم اهمیتی را با چه کلام و لحنی ارائه کنم تا به یکی از عجایب بدل شود و نقل مجالس آنچنانی شود- که کباده ی روشنفکری امروزی کشیده میشود-تا موضوع بحث های پرگویانه ی زنانی که برای سبزی گرد هم نشستند و کاری جز حرافی ندارند. این آب و تاب و لحن گفتار، یعنی خمیر مایه صنعت ژورنالیسم. یعنی اینکه بدانی چگونه کوچکترین حدسیات و ضعیفترین احتمالات را ، امری قطعی و بلا شک جلوه دهی.

من، اما هفته ای است که میگذرد و در نوع روایت داستان خود مانده ام. زندگی ام و وقایع اخیرش، دیگر نه خبری است که بهش دامن بزنم، نه حقیقتی که با هزار ترفند و مغالطه گری جامه ی کتمان بپوشانمش. بی گمان ، اینجا تنها گاهیست که فقط و فقط پی حقیقت ،بی امان می کاوم اش و تنها، حقیقت را در اینجا می پسندم ، من ِ ژورنالیست!!!

روزی که بت امیر، همسرم،دربرابرم شکست و به تکه تکه های گوشتی حیوانی بدل شد. عزم جزم کردم تا اینبار زندگی ام را روایت کنم. زندگی ماشین خبریابی که شعارش پیشراندن در مسیر جذابیت روایت گری ژورنالیستی بود.

همانروز که با دخترک تازه همکارمان دیدم اش. هنوز هم با خودش نگفته ام و نمی داند که بازهم از خبر مگوی دیگری آگاهم. همیشه اخبار را در کمترین سرعت منتشر میکردم وبرای آگاهی همگان. اینبار اما، روی دیگر سکه است و من، که در تکاپوی رنگ گذشته زدن بر پیکر این ناخواسته ی مگویم. شاید زخم اش التیام یابد به مرهم گذر زمان.

دو روز است که دیگر مصمم به جدائی. می خواهم برایش نامه ای بگذارم در شرح ماوقع و دیدنی هام. لیکن اینبار، مانده ام به چه زبانی و لحنی وا گویم که درخور باشد. که نه از سر امیر زیاد باشد و نه کم فروشی کرده باشم در حق ِ خود

با امیر از گزارشهای مخفی ، آشنا شده بودم. بعضا ً در گزارشاتی و موقعیت هائی، باید مردی می بود که امنیت نسبی ام را با او حفظ می کردم. و البته گاهی عکاسی هم میکرد در تهیۀ این گزارشات.

این حس امنیتی که با امیر معنا میشد، کم کم موجد احساس صمیمیت زیادی بین ما شد. تا آنجا که من و او پی گزارشات نفوذی بودیم، تا در کنار هم باشیم؛ نه همکاری کنیم برای تهیۀ گزارش

امیر کاردانی مدیریت صنعتی داشت و من فوغ لیسانس ارتباطات بودم. به لحاظ وضع خانوادگی فرق چندانی نداشتیم، اما امتیازات فردی زیادی داشتم. هرچند، هرگزاز این امتیازات جز برای کار و فعالیت بهره نجستم.

به هرحال به این جهت یک سر و گردن از امیر بالاتر بودم، طوریکه کمتر کسی من و اورا هم کفو میدانست.

خواستگاران زیادی هم داشتم، اما در بند ازدواج و مسئولیت نبودم. اما ، امیر فرق میکرد. حس و حال دیگری داشت. با امیر می توانستم احوال بهتری را تجربه کنم؛ بعلاوه که امیر با همۀ غرور خاصی که داشت، بسیار با من احساساتی وشیفته وار حتی در جمع رفتارمیکرد. من بارها و بارها، او را از این باب از خود رانده بودم و دست رد بر سینه اش زده بودم، اما تنگ بلور آرزوهایش نشکست و همچنان می گفت که زندگی اش با من معنی  ِ تازه ای میگیرد.

هروقت از این ابرام ، ازش می پرسیدم؛ تنها لبخندی میزد و میگفت:" فکر کن، پسری هستم که عشق را گدائی میکند." بعدها، پای هر میل و نامه و حتی یادداشتی در محل کار که برایم می نوشت را با نام پسری که عشق را گدائی میکرد،مّهر میکرد به مِهری که نداشتم و نیازم بود.

کمکم این پافشاری کار خود را کرد و من گرفتار شدم به مهری که به آرامی مّهری میشد بر پاهایم، تا توان از من برباید.

با همه ی بی باوری ام به درک متقابل کامل بین دوپاها، امیر را باور کردم و به تفاهمی موهوم بینمان ایمان آوردم. چه دوران خوشی بود، این ایقان به وجود تفاهم. هرگز آرامشی این چنین را درک نکرده بودم، آرامشی که  با جهل مرکبی همراه بود. با همه ی علمی که داشتم  به اینکه هیچ دوپائی را ، دوپای دیگری فهم کامل نمی کند؛ خود را فریفتم و افسار به دیگری سپردم.

و حال؛ در این چند روزه، دوباره وحشت همان تنهائی در برم گرفته تا مرز جنون. دیگر نه دل مشغولی سابق را دارم که سرگرو و دلگرمم کند، نه امیری که بفریبد مرا به دو جمله ای از سر نیاز.

خوب که وا می کاوم این مسیر را با خود نجوا میکنم که :غم بی هم نفسی کشت مرا در این شهر ....

بی درنگ، لبخندی بر لبانم جا خوش میکند که: اینهم آخرالامر ما و پسری که عشق را گدائی میکرد؛ که از پیشترها خوش کفته اند: "گر گدا معتبر شود، ز خدا بی خبر شود..."

 

 

یاحق!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3  توسط خودمان  | 

دوشنبه سی و یکم تیر 1387

می تواند یقه ی بارانی اش را بالا بزند
و دستهایش را در مِهی که از درونش بر می آید پنهان سازد
می تواند به پیرمردی که ساعت را می پرسد بگوید
ـ نمی دانم ، عذر می خواهم
می تواند ساعتها خیابان شانزدهم را برود و برگردد
می تواند به هیچ پنجره ای چشم ندوزد
می تواند یازده دقیقه به سوسکی که کف اتاق راه می رود نگاه کند
ـ لطفا ً والیوم ده ، یک بسته
می تواند حمام رفتن را ترک کند
و به خارش صورت نتراشیده اش بی اعتنا باشد
می تواند به تلخی آینه را نگاه کند
می تواند به آینه گفته باشد
ـ بالأخره تلفن زنگ خواهد زد
.
فقط یک دوستی ِ ساده است ، فقط
می خندی و اعتنا نمی کنی
ـ صدایتان را نمی توانم از گوشم براند
ـ و به دستهایتان نمی توانم فکر نکنم
می تواند به پیرزنی که ساعتها در تراس ِ روبرو بافتنی می بافد خیره شود
می تواند گلهای خشکیده ی گلدان را هرگز ندیده باشد
می تواند ساعتها منتظر کلمه ای باشد که از ذهنش خارج نمی شود
می تواند تمام روز به خانه ای فکر کند که از آن رفته ای
می تواند صدای گوشخراش ِ زنی را نشنود
ـ احمق ! با توام
می تواند به دیوار های خاکستری خیره شود
و چشمهایت را بر هر دیواری بیابد
و چشمهایش از ندیدنت گرم و شور باشد
.
به او گفتی که رهایش کند
گفت که نمی تواند
گفتم : وقتی عرق صورتش را بر چهره ات احساس کردی ، همه چیز تمام می شود
گفت : همینطور است ، همینطور است
به او گفتی : وقتی لبهایش را بوسیدی ، دیگر در حسرت چشمانش نخواهی ماند
گفت : امروز یک ساعت روی شانه هایم خوابیده بود
.
می تواند تمام خیابانهایی را که با تو رفته دوباره جستجوکند
می تواند با هر بارانی موهای خیست را از روی چشمانت کنار بزند
می تواند ساعتها در خیابان دنبال جای پایت نگردد
وقتی قرار نیست بیابی چه فرقی می کند کجای دنیا باشی
وقتی نیستی ساعتها می ایستد
ـ و خون در رگهای شهر منجمد می شود
.
خواهم رفت و سالها بعد خواهم آمد
عزیزکم
تو هرگز نمی توانی فکر کنی که هر سال 365 روز است
ـ منتظرم می مانی ؟
چشمهایت از انتظار کلافه خواهد شد
گفتی : کسی دیگر می آید ، همیشه همینطور است
گفت : سخت است ! هنوز چشمهایش نرفته است
.
نمی تواند که دوستت نداشته باشد
.
.
سیّد ابراهیم نبوی
 
 
*
از وبلاگ محمد مشکین!
 
یا حق!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2  توسط خودمان  | 

www.agna.blogfa.com www.agna.blogfa.com Type Writer Status Bar